نظرتون درموردش حتما بنویسید تا از این داستان ها بیشتر بگزارم!!!

منبع: axfree.mihanblog.com کپی برداری فقط با ذکر منبع

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابیفقر  ای فرستاد که در فاصله ای دوراز

خانه شان روییده بود:


پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

axfree.mihanblog.com

 


سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .


پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.


پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن.


پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین.. و باشکوه ترین صحنه ای بود

که تابه امروز دیده ام.


پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!


مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را

دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل

انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی

همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ”زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ”بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!


زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین ؛ در راه های سخت پایداری کن، لحظه های بهتر بالاخره از

راه می رسند